تبليغاتX
adamakesokot


 

 

 

مثل اون وقتا هنوز دلم برات لک می زنه
حسرت داشتن تو ،‌پیر شده ، عینک می زنه

صورتم سرخ شده بود ،‌اما حالا کبود شده

جدایی یه عمر داره توی اون چک می زنه

اونی که من نمی خواستمش ولی منو می خواست

منو می بینه یه وقت ، دوباره چشمک می زنه

یادته مشروط دوست داشتن تو شدم یه عمر ؟

هنوزم کامپیوتر داره برام تک می زنه
حالا که گذشت و رفتی و منم تموم شدم

مث تو کی آدمو جای عروسک می زنه ؟

دیشب از خواب پریدم خوب شد ، آخه دیدم یکی
داره به ماشین تو ، هی گل میخک می زنه
تو که تنها نبودی ،‌یکی پیشت نشسته بود

بگذریم این دل من همیشه با شک می زنه

اونی که بهم می گفت دوست دارم دوسم نداشت

دیده بودم واسه ی دختره سوتک می زنه

باورت می شه هنوز عاشقتم اون روز خوب

دل هنوز واست « تولدت مبارک » می زنه

تو زیاد دوسم نداشتی ، خوب مقصر نبودی
کی میاد امضا زیر قول یه کودک می زنه ؟

نه که بچه ها بدن ،‌ پک و زلاله قلبشون
ولی نبض عقلشون یه قدری کوچک می زنه

فکر نکن فقط تویی رسمه یه وقتا حوصله

میره آسمون ، خودش رو جای لک لک می زنه

دختر همسایه مون ، نمی دونه دوس نداری

داره دور قاب عکست گل و پولک می زنه

نه که فکر کنی به تو نظر داره ، می کشمش

مثلا داره رو زخمام گل پیچک می زنه

کارش این نیس ، طفلکی شب تا سپیده می شینه

گل و بوته و شکوفه روی قلک می زنه

راستی من چرا تو نامم اینا رو به تو می گم

نمی گم گوشای رؤیام دیگه سمعک می زنه

جز واسه نوار تو که توش صدای نازته

به نفس هام طعم عطر سیب قندک می زنه

نامه مو جواب نده ،‌دوسم نداشته باش ولی

نذا اصلا نزنه قلبی که اندک می زنه

پیش هیچ کسی نرو ، حلقه دس کسی نکن

چون گناهه ، من هنوز دلم برات لک می زنه
  ....

 

 

وقتی از تو دل بریدم
جز خودت چیزی ندیدم
پی هر کسی که رفتم
آخرش به تو رسیدم
حالا که رفتم و گشتم
می بینم تکی تو دنیا
نمی شه تو رو عوض کرد
حتی با شبای رؤیا
انگار آسمون نمی خواس
ببینه ماها رو با هم
یادته لحظه ی آخر
زیر اون بارون نم نم
گل سرختو گرفتی
دادی دستم گل مریم
حالا که رفتم و گشتم
می بینم تکی تو دنیا
نمی شه تو رو عوض کرد
حتی با شبای رؤیا
دس من نبود نه از تو
بلکه از خودم گذشتم
با یه خورجین پر غربت
پی سرپناه می گشتم
همه چیم ولی تو بودی
جنگلم کوهم و دشتم
عشقتو خواستم بذارم
لای خاطرات دفتر
اما یاد تو نمی گذاشت
میومد دوباره از سر
توی یک غروب جمعه
اصل مطلبو نوشتم
پی هیچ کس نمی گردم
چون تویی اول و آخر
حالا که رفتم و گشتم
می بینم تکی تو دنیا
نمی شه تو رو عوض کرد
حتی با شبای رؤیا
دریاها هنوز کبودن
بعضیا هنوز حسودن
هم واسه تو می نویسم
هم اونایی که نبودن
حالا که رفتم و گشتم
می بینم تکی تو دنیا
نمی شه تو رو عوض کرد
حتی با شبای رؤیا
اسمتو ، عشقتو رفته
تو رگ و تو خون و ریشه
یادته خواستی بمونم
ناله کردم که نمی شه

حالا عمریه اسیرم

توی دام زرد غربت

اما اسمشه که نیستی

با منی همش همیشه

حالا که رفتم و گشتم
می بینم تکی تو دنیا
نمی شه تو رو عوض کرد
حتی با شبای رؤیا
من که تقصیری نداشتم
تلخه قانون جدایی
من و تو سرش نمی شه
می زنه چه تیشه هایی
من که چشمام توی غربت
هنوزم پیت می گرده
ولی حق داری بگی که
اینا حرفه ،‌ بی وفایی
حالا که رفتم و گشتم
می بینم تکی تو دنیا
نمی شه تو رو عوض کرد
حتی با شبای رؤیا
جرم ما چی بود عزیزم
که ما رو قربونی کردن

خودشون رهان و آزاد

ماها رو زندونی کردن

دل سنگشون نمی خواس

عاشق همدیگه باشیم

تو رو اونجا ، منو اینجا

ساکن بیرونی کردن

حالا که رفتم و گشتم
می بینم تکی تو دنیا
نمی شه تو رو عوض کرد
حتی با شبای رویا  ....

 

 

    ...



نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/31ساعت 19:43 توسط pk |

کاشکی همچو حبابی بر آب

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود

شب تهی از مهتاب

شب تهی از اختر

ابر خکستری بی باران پوشانده

آسمان را یکسر

ابر خکستری بی باران دلگیر است

و سکوت تو پس پرده ی خکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است

شوق بازآمدن سوی توام هست

اما

تلخی سرد کدورت در تو

پای پوینده ی راهم بسته

ابر خکستری بی باران

راه بر مرغ نگاهم بسته

وای ، باران

باران ؛

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای ، باران

باران ؛

پر مرغان نگاهم را شست...

 

 

 

و ندایی که به من می گوید :

”گر چه شب تاریک است

دل قوی دار ، سحر نزدیک است “

 

 

 

 

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پک سحری ؟

نه

از آن پکتری

تو بهاری ؟

نه

بهاران از توست

از تو می گیرد وام

هر بهار اینهمه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

 

 

 

 

در من این سبزی هذیان از توست

زندگی از تو و

مرگم از توست

 

 

 

 

سیل سیال نگاه سبزت

همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود

من به چشمان خیال انگیزت معتادم

و دراین راه تباه

عاقبت هستی خود را دادم

آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا

در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟

مرغ آبی اینجاست

در خود آن گمشده را دریابم

ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار

کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن

باز کن پنجره را ...

 

 

 

تو اگر بازکنی پنجره را

من نشان خواهم داد

به تو زیبایی را

بگذاز از زیور و آراستگی

من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد

که در آن شکوت پیراستگی

چه صفایی دارد

آری از سادگیش

چون تراویدن مهتاب به شب

مهر از آن می بارد

باز کن پنجره را ...

 

 

باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز...

 

 

باز کن پنجره را

صبح دمید

چه شبی بود و چه فرخنده شبی

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید

کودک قلب من این قصه ی شاد

از لبان تو شنید :

زندگی رویا نیست

زندگی زیبایی ست

 

 

 

می توان

بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی

می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت

می توان

از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

هر دو بیزار از این فاصله هاست “

 

 

 

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوکواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک ، اما ایا

باز برمی گردی ؟

 

 

 

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد

چه شبی بود و چه روزی افسوس

با شبان رازی بود

روزها شوری داشت

ما پرستوها را

از سر شاخه به بانگ هی ، هی

می پراندیم در آغوش فضا

ما قناریها را

از درون قفس سرد رها می کردیم

آرزو می کردم

دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چارفصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.....

 

 

 

من چه می دانستم

دل هر کس دل نیست ؟؟؟

 

 

 

 

 

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا

زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا

با وجود تو شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

یا بگیری از من

آنچه را می بخشی.....

 

 

 

آه می بینم ، می بینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟

هیچ

من چه دارم که سزاوار تو ؟

هیچ

تو همه هستی من ، هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟

همه چیز

تو چه کم داری ؟ هیچ....

 

 

بی تو در می ابم
چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من این شعر من است

آرزو می کردم

که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه

بی تو سرگردانتر ، از پژوکم

در کوه

گرد بادم در دشت

برگ پاییزم ، در پنجه ی باد

بی تو سرگردانتر

از نسیم سحرم

از نسیم سحر سرگردان

بی سرو سامان
بی تو - اشکم

دردم

آهم

آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم

بی تو خکستر سردم ، خاموش

نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی

نه خروش

بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد

و اندر این دوره بیدادگریها هر دم

کاستن

کاهیدن

کاهش جانم
کم

کم

چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟

بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالازدنت را

بی قید

و تکان دادن دستت که

مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که

عجیب !‌عاقبت مرد ؟

افسوس....

 

 

من به خود می گویم:
"
چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خکستر کرد ؟
"

 

 

من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم

و صدا می زنم
:
"
ای

باز کن پنجره را

باز کن پنجره را

در بگشا

که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد

باز کنپنجره را

که پرستو می شوید در چشمه ی نور

که قناری می خواند

می خواند آواز سرور

که : بهاران آمد

که شکفته گل سرخ به گلستان آمد
"
سبز برگان درختان همه دنیا را

نشمردیم هنوز

من صدا می زنم :
"
باز کن پنجره ، باز آمده ام

من پس از رفتنها ، رفتنها ؛

با چه شور و چه شتاب

در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو

بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها

وصبوری مرا

کوه تحسین می کرد

من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست

کاروانهای محبت با خویش

ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت

تو به من می خندی

من صدا می زنم :
"
ای با باز کن پنجره را
"
پنجره را می بندی

با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد

من اگر ما نشویم ، تنهایم

تو اگر ما نشوی

خویشتنی

از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق

باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو

مشت رسوایان را وا نکنیم

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند
من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد

دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند

کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

دشت باید شد و خواند

در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟

در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟

 

 

حرف را باید زد

درد را باید گفت..

 

 

 

 

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از تو

متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پندار سرورآور مهر

آشنایی با شور ؟

و جدایی با درد ؟

و نشستن در بهت فراموشی

یا غرق غرور ؟

 

 

 

سینه ام اینه ای ست

با غباری از غم

تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار

آشیان تهی دست مرا

مرغ دستان تو پر می سازند

آه مگذار ، که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد

آه مگذار که مرغان سپید دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد

 

 

 

من چه می گویم ، آه

با تو کنون چه فراموشیها

با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست

 

 

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فرانموشی من ....

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/11/29ساعت 5:46 توسط pk |

 

 

می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت

کهنه هارو تازه کرد ازتو یک بهانه ساخت

با تو می شد که صدام همه جارو پر کنه

تا قیامت اسم ما قصه ها رو پر کنه

اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی...

کور و کر بازیچه ی باد" مثل یک بادبادکی

دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم

تو رو خیلی دیر شناختم وقتی که تموم شدم

نه یه دست رفیق دستام نه شریک غم بودی

واسه حس کردن دردام خیلی خیلی کم بودی

توی شهر بی کسی هام تورو از دور می دیدم

با رسیدن به تو افسوس به تباهی رسیدم

شهر بی عابر و خالی" شهر تنهایی من بود

لحظه ی شناختن تو " لحظه ی تموم شدن بود

مگه می شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت

عاشق چیزی که نیست شد" روی دریا خونه ساخت ؟؟؟

                                                                           ....

............

 

تو هم با من نبودی ...

مثل من با من .. و حتی مثل تن با من...

تو هم با من نبودی ...

آن که می پنداتشتم باید هوا باشد...

و یا حتی گمان می کردم این تو... باید از خیل خبر چینان.... جدا باشد..!

تو هم با من نبودی

تو هم با من نبودی..

تو هم از ما نبودی...

آن که زات درد را

باید صدا باشد...

و یا با من چنان هم سفره ی شب

باید از جنس من و عشق و....

خدا

باشد...

تو هم از ما نبودی...

تو هم مومن نبودی...

بر گلیم ما...

و حتی در حریم ما..

ساده دل بودم که می پنداشتم... ...

دستان نا اهل تو باید

مثل هر عاشق رها باشد...

تو هم مومن نبودی....

ساده دل بودم که می پنداشتم... !!

 

تو هم با من نبودی.... ی..ا..ر..

ای آوار...

ای سیل مصیبت بار.........................

.

.

.

تو هم مومن نبودی...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم..

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم...

ساده دل بودم که می پنداشتم..

...

...

 

تو هم مومن نبودی...

 

                                                         ۲  آذر ۸۶  ...

نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/08ساعت 23:47 توسط pk |

 

 

هزاران کوه تنهایی،

به تنهایی نوردیدم...

و در بیراهه های ترس

کسی هرگز نیامد که بماند

و حرفهای دلم را

خط به خط آرام بخواند

ولی اکنون که آرامم ...

و حرفهای دلم

خط می خورد هر روز

نمی دانم چرا باید صدای پای یک عابر

که آمد زود اما رفت

حریم شادیم را سخت بفشارد  ...

                                                              ... !!! 

..............................

                                  با هیچ کس..    ...

                                                                         ب..ا... ه... ی...چ.... ک....س...........  

 

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش

فشرده چوبدست خیزران در مشت

گهی پر گوی و گه خاموش

در آن مهگون فضای خلوت افشانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز

سه ره پیداست

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر

حدیقی که ش نمی خوانی بر آن دیگر

نخستین : راه نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی

دودیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام

اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام

سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟

تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام

سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم

کی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام

و می رقصید دست افشان و پکوبان بسان دختر کولی

و کنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما

و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما

سوی اینها و آنها نیست

به سوی پهندشت بی خداوندی ست

که با هر جنبش نبضم

هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خک افتند

بهل کاین آسمان پک

چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد

که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان

پدرشان کیست ؟

و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم

به سوی سرزمینهایی که دیدارش

بسان شعله ی آتش

دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار

نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار

چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم

که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم

کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار

به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار

و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور

کسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
کسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست

صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ

ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ

وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر

به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد

ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند

جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد

وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها

پس از گشتی کسالت بار

بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار

کسی اینجاست ؟

و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟

که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟

بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم

کجا ؟ هر جا که پیش اید

بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما

زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر

بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود

وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر

کجا ؟ هر جا که پیش اید

به آنجایی که می گویند

چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان

و در آن چشمه هایی هست

که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن

و می نوشد از آن مردی که می گوید

چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی

کز آن گل کاغذین روید ؟

به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا

نه چون مرگ من و تو ، مرگ پک دیگری بوده ست

کجا ؟ هر جا که اینجا نیست

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

ز سیلی زن ، ز سیلی خور

وزین تصویر بر دیوار ترسانم

درین تصویر

عمر با سوط بی رحم خشایرشا

زند دویانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من

به زنده ی تو ، به مرده ی من

بیا تا راه بسپاریم

به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده

به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست

و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده

که چونین پک و پکیزه ست

به سوی آفتاب شاد صحرایی

که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام

و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم

که باد شرطه را آغوش بگشایند

و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام

بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین

من اینجا بس دلم تنگ است...
بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی فرجام بگذاریم....

....

من پذيرفتم شکســــــــت خويش را...

 

                                                                     ۸۶/۸/۷    

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/08/08ساعت 4:42 توسط pk |

 

يكی بود يكی نبود
زير گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسته بود
زار و زار گريه می كردن پریا
مث ابرای باهار گريه می كردن پريا.
گيس شون قد كمون رنگ شبق

از كمون بلن ترك
از شبق مشكی ترك.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسير

پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير

از افق جيرينگ جيرينگ صدای زنجير می اومد
از عقب از توي برج ناله ی شبگير می اومد...

پریا ! گشنه تونه؟

پریا! تشنه تونه؟
پریا !خسته شدين؟
مرغ پر بسته شدين؟
چيه اين های های تون
گريه تون وای وای یتون؟

پريا هيچی نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابرای باهار گريه می كردن پريا
***

پريای نازنين
چه تونه زار می زنين؟
تويیاين صحرای دور
توی اين تنگ غروب
نمی گين برف مياد؟
نمی گين بارون مياد
نمی گين گرگه مياد می خوردتون؟
نمی گين ديبه مياد يه لقمه خام می كند تون؟
نمی ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟


شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد...

پریا!
قد رشيدم ببينين

اسب سفيدم ببينین
اسب سفيد نقره نل

يال و دمش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوی آهن رگ من
!

گردن و ساقش ببينين
!
باد دماغش ببينين
!
امشب تو شهر چراغونه

خونه ديبا داغونه

مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه خندون می ريزن
نقل بيابون می ريزن
های می كشن
هوی می كشن

 شهر جای ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره

دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدی پادشاس، ديب گله داره
سياهی رو سياس، ديب گله داره...

***
پريا
!
ديگه توک روز شيكسه

درای قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
می رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد
آره ! زنجيرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا

می ريزد ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره می شن

ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بينن

سر به صحرا بذارن، كوير و نمكزار می بينن

عوضش تو شهر ما... (( آخ ! نمی دونين پريا! ))
در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن

غلوما آزاد می شن، ويرونه ها آباد می شن
هر كی كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالی مي شن حصيرا

آزاد می شن اسيرا..!
اسيرا كينه دارن

داس شونو ور می ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب كه بد گله

آتيش بازی چه خوشگله!

آتيش!! آتيش! - چه خوبه

حالام تنگ غروبه
چيزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن

الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكه يه پولش كنن:
دست همو بچسبن

دور ياور برقصن
«
حمومك مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
«
قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن

پریا ! بسه ديگه های های تون
گريه تون، وای وای تون...! 

پريا هيچی نگفتن، زار و زار گريه می كردن پريا

مث ابرای باهار گريه می كردن پريا...

***
 
پريای خط خطی، عريون و لخت و پاپتی

شبای چله كوچيك كه زير كرسی، چيك و چيك
تخمه می شكستيم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد

بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
قصه سبز پری زرد پری
قصه سنگ صبور، بز روی بون
قصه دختر شاه پريون،
شما ئين اون پريا!
اومدين دنيای ما
حالا هی حرص می خورين، جوش می خورين، غصه خاموش می خورين
كه دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟ !!!

دنيای ما قصه نبود
پيغوم سر بسته نبود ...

دنيای ما عيونه

هر كی می خواد بدونه:

دنيای ما خار داره

بيابوناش مار داره
هر كی باهاش كار داره
دلش خبردار داره!

دنياي ما بزرگه

پر از شغال و گرگه!

دنياي ما - هی هی هی !

عقب آتيش - لی لی لی !

آتيش مي خوای بالا ترك

تا كف پات ترك ترك...

دنياي ما همينه

بخوای نخواهی اينه!

خوب!، پرياي قصه
مرغاي شيكسته!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قليون تون نبود؟

كی بتونه گفت كه بياين دنياي ما، دنيای واويلای ما
قلعه قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟

پريا هيچی نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا

مث ابرای باهار گريه می كردن پريا ..... !!!!
***
دس زدم به شونه شون

كه كنم روونه شون
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن

پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،
ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس
شدن، ستاره نحس شدن...

وقتی ديدن ستاره

به من اثر نداره
مب بينم و حاشا مي كنم، بازب رو تماشا مي كنم

هاج و واج و منگ نمب شم، از جادو سنگ نمی شم
يكيش تنگ شراب شد

يكيش دريای آب شد
يكيش كوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد...

شرابه رو سر كشيدم

پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن

دلنگ دلنگ، شاد شديم

از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلي برنج تو آب كرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين
!
از اون بالا بياين پائين

ما ظلمو نفله كرديم
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.
از شادی سير نمی شيم

ديگه اسير نمی شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم ...
***
بالا رفتيم دوغ بود

قصه بی بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود:

قصه ما به سر رسيد

غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!

!!!!!!!!!!

تولدم مبارک....  

۸۶/۷/۱۴        پ..ی..ر ش..د..م...!

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/07/15ساعت 3:7 توسط pk |

اي به داد من رسيده
تو روزاي خود شكستن
اي چراغ مهربوني
تو شباي وحشت من
اي تبلور حقيقت
توي لحظه هاي ترديد
تو منو از شب گرفتي
تو منو دادي به خورشيد
اگه باشي يا نباشي
براي من تكيه گاهي
براي من كه غريبم
تو رفيقي جون پناهي
ناجي عاطفه ي من
شعرم از تو جون گرفته
رگ خشك بودن من
از تن تو خون گرفته
اگه مديون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
كه منو دادي نشونم
وقتي شب ، شب سفر بود
توي كوچه هاي وحشت
وقت هر سايه كسي بود
واسه بردنم به ظلمت
وقتي هر ثانيه ي شب
تپش هراس من بود
وقتي زخم خنجر دوست
بهترين لباس من بود
تو با دست مهربوني
به تنم مرهم كشيدي
برام از روشني گفتي
پرده ي شبو دريدي
ياور هميشه مؤمن
تو برو سفر سلامت
غم من نخور كه دوري
براي من شده عادت
اي طلوع اولين دوست
اي رفيق آخر من
به سلامت ، سفرت خوش
اي يگانه ياور من
مقصدت هر جا كه باشه
هر جاي دنيا كه باشي
اونور مرز شقايق
پشت لحظه ها كه باشي
خاطرت باشه كه قلبت
سپر بلاي من بود
تنها دست تو رفيق
دست بي رياي من بود

 

        ***

زرد ها بیهوده قرمز نشدند          قرمزی رنگ نیانداخته یبهوده بر دیوار

             صبح پیدا شده                       اما آسمان پیدا نیست

                         صبح پیدا شده                      اما آسمان پیدا نیست

               گرته ی روشنیه مرده ی برفی همه کارش آشوب

                    بر سر شیشه ی هر پنخره بگرفته قرار

زرد ها بیهوده قرمز نشدند          قرمزی رنگ نیانداخته یبهوده بر دیوار

           صبح پیدا شده                      اما آسمان پیدا نیست

                      صبح پیدا شده                     اما آسمان پیدا نیست

             گرته ی روشنیه مرده ی برفی همه کارش آشوب

                  بر سر شیشه ی هر پنخره بگرفته قرار

من دلم سخت گرفتست از این "" میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک

    که به جانه هم نشناخته

                            انداخته است...

   چند تن خواب آلود

              چند تن نا هموار

                     چند تن نا هشیار

                                        ((( .... )))

           ××××××

I 'm standing on a bridge

I 'm waiting in the dark 

I thought that you'd be here by now

There's nothing but the rain

No footsteps on the ground

I 'm listening but there's no sound

?Isn't anyone tryin to find me

Won't somebody come take me home

It 's a damn cold night

Trying to figure out this life

Wont you take me by the hand

take me somewhere new

I don't know who are you

          ...But I              

             I'm with you      

        I'm with you       

   I'm with you      

 

I'm looking for a place

Searching for a face

Is anybody here I Know

 

'Cause nothing's going right

And everythings a mess

and no one likes to be alone

 

?Isn't anyone tryin to find me              

Won't somebody come take me home

 

It 's a damn cold night

Trying to figure out this life

Wont you take me by the hand

take me somewhere new

I don't know who are you

 

          ...But I

 

         I'm with you

    I'm with you   

 I'm with you     

 

Oh why is everything so confusing

Maybe I'm just out of my mind

 

It 's a damn cold night

Trying to figure out this life

Wont you take me by the hand

take me somewhere new

I don't know who are you

 

         ...But I

 

        I'm with you

     I'm with you

 I'm with you

 

                             (( برای همیشه......... ))

                                                 ...................................................

  این از پار سال...

اولیش واسه اونی که .... با لاخره فهمید ... ... ! ولی .... زیاد گفتم.. این بارم روش....  : مثل همیشه..!

دومیش واسه اونی بود که ...... مثل هین که همش خیال بود !!!!!!!!!!!!!!!!!  (یه دروغ واقعا باور نکردنی... ۱ اما من باور میکنم..! چون باور کردم.. پس این جوری می گمش....

دومیش واسه اونی که ....   واقعا نبود !!!!!!!!!!!

و اما سومیش......           بسیار وقت ها از غم و شادی خویش سخن ساز می کنیم... 

                                   اما در همه چیزی رازی نیست....

                                            گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست .....  

                                                   سکوت ملال ها از راز ما سخن تواند گفت.... .... !

 امروز.....  بارم به سومی رسیدم......... بازم ..... ....

                                            من پا پس می کشم و در نیم گشوده به روی تو بسته می شود......

                                                                          بازم مثل همیشه....     

 

                                     با خود وفا دار می مانم  ....آیا ..؟؟؟         .... !

 

 

                  و اما امسال ...

                                        اول و دوم و سوم ندارم ...................

                                                            امسال .....

                                                        هیچی ندارم.........

                                     ه..ی..چ...ی.....  ن...د...ا...ر....م...!

                        قبول...

                        قبول...

                         قبول ....                            من پذیرفتم شکست خویش را.....!!!

                           دارم چت میکنم ....!

 

                                خدایا....................................

                                         فقط خسته شدم..... همین...............

                خ س ت ه شدم....

                                    کمکم نمی خوام ... دیگه از توام کمک نمی خوام ............

                                                                                  ... game 0ver

                                                                       ... game 0ver

                                                                        ... game 0ver

                                                                          ... game 0ver

 

 

 

                                                           

               

 

نوشته شده در شنبه 1386/06/31ساعت 9:46 توسط pk |

 

 

حالا هزاران سا ل بعد از تو ياد سکوت خويش می افتم

شب نيست از اندوه چشمانت،پلکي به روی پلک بگذارم ...

ترسم فراموشت کنم ناگه، تا از خيالت چشم بردارم...

من بودم وماه وشب وشعرم؛ ـ شعري که سهم چشمهايت شد...!

حرفِ دلت با ماه می گفتی ـ ماهی که هر شب داده آزارم ـ

اينگونه با من دشمنی تا کی ـ ديگر به خواب من نمی ايی! ـ

در کوچه باغ خواب روياها ايا نخواهی کرد تکرارم

اين چندمين بار است بي خوابي سهم من از چشمان ناز توست

هرگاه قرص ماه کاملتر، من نيز تا خورشيد بيدارم

زيبا شبی بر چشم من بُگذر تا در وجودِ خويش دريابی

من شاعری آواره با عشقم ازشعر چشمان تو سرشارم

يک روز باران خوب يادم هست؛آهسته گفتی دوستم داری !!!!!!

با واژه های ساده" اما سخت،گفتم که من هم دوستت دارم ...

حالا هزاران سال بعد از تو ياد سکوت خويش می افتم

يک شوق ديرين می دود در من، می ‌خواهد از من خواب انگارم

فردا مرا از ياد خواهی برد، فردا... همين فردا که می‌ آيد ...

زان پس درونِ خود به آسانی روزی تو خواهی کرد انکارم ... ... ...  ...!!

 

 

و شما

ای گوش ها یی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید"

پس از این جز سکوت " سخنی نخواهم گفت.

و شما

ای چشمها یی که تنها صفحات سیاه را می خوانید "

پس از این " جز سطور سفید نخواهم نوشت.

و شما

ای کسانی که هر گاه حضور دارم بیش ترم تا آن گاه که غایبم "

پس از این مرا کم تر خواهید دید  ...

 

&&&&

 

آه ! که چقدر فاصله ی ما دور است...

فکر می کنم هیچ وقت نرسی ...

و من در کنار این دنیا تنها... بمانم

و تو همیشه منظره ی من باشی

و در پیش چشم های من "

در سینه ی چشم انداز من "

قبله ی نگاه من

و هیچ وقت نه در کنار چشم های من "

هیچ وقت

در این زاویه همواره تنها خواهم بود بی تو

تو را خواهم دید و آن گاه چه بگویم

به یک نا بینا یک" بیگانه "یک دور دست

که چه ها می بینم ؟؟؟

...

همه ی دنیای من...   

۱۷ ۶ ۸۶

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/06/18ساعت 9:0 توسط pk |

 

 

 

با يک غمی دوستت دارم

و عکست را فقط نگاه نمی کنم...

صدايت را فقط گوش نمی کنم...

زندگينامه ات را فقط نمی خوانم...

می بلعم!...

تمام اين عکسها و کاغذها را می بينم و می خوانم

تا شايد ذره ای از بوی تو را حس کنم

شايد تو را ميان اين خطهای کج و قوس دار

پيدا کنم!

کاش تو هم مرا

آنچنان که من تو را

مي جويم

می جوييدی...

و شايد بهتر می توانستی تحمل کنی

آنچه را که من حتی نمی توانم تصور کنم

و تفکر به ذره ای از آن

گونه هايم را تر ميکند

تو چه زجری می کشی...

و من فقط می توانم هر روز برايت دعا کنم!

 

 

من دراين خلوت دلگير

جان می سپارم امشب

تقسيم می کنم سکوت را

با سکوت...

وتو درآنسوی اين شب

با غم ها بيگانه

مي گريزی از ياد من

شايد اما در خيالت

ياد من می شکفد

من ولی در اين خيالم

که در چشمهای خسته ات

امروز شادی کجا بود...؟

 

........................

(دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسن...!!!!!! )

    ...

کاش می شد بر بندم کوله بارم را ... بگذ رم از اين زمين خاکی ... تا ناکجای آسمان ها بروم... نه... چشم بندم...تا انتهای زندگی را بدوم...

تلخي اين لحظه ها ديدنم را تاب نيست... بزرگ رنجيست زندگی... ماندنم را نای نيست

راه من بيراهه بود...

اينک اينجاست... ژرفای تاريک زندگی... که مرگ، شيرين تر از زندگی... زندگی، تلخ تر از مرگ... وفقط تکرار...

درد، درد، درد ... ... ...

مي خواهند بربايند همه احساسم را...پرده هايم، رنگ هايم را...ودر آن انديشه ...تا ربايند عمق نگاهم را

چه عبث فکر پليدی...

من جا گذاشتم ...روزي در چشمانت ...نگاهم را...واز آن پس ديدم...اشکهايت در گريزند همه وقت...

نکند اشک ...آب کند ...بشويد ...ببرد...نگاهم را...

آه که اين بيهوده است...

همچو کوه است غرور تو ومن...استوار و در دل بيقرار شکستن...

من از آن ترسم است...بعد وصل آن خطوط موازی ...بر زبان ها افتد...قصه ی ما عاشقان مغرور

وآن هنگام که شاگردی...درانديشه ی وصال ماست

معلم فرياد برآرد...

                            عاشقان مغرور

                                      هرگز به هم نمی رسند

                                              اين درس امروز ماست...

...............

نمی دانی گریستن" برای کسی که حدقه ی چشمش جز دو حفره ی عمیق و بزرگ پر خاک نیست " چه رنج آور است!چه می گویم؟رنج؟درد؟سخت؟این کلمات ازآن زنده هاست " ازآن دنیای پر از توانستن"پر از بودن و پر از زندگی کردن است.اینجا هیچ کلمه ای یارای حرفی ندارد" هیچ کلمه ای " هیچ زبانی کاری از دستش ساخته نیست.چه بگویم؟؟ جز همین اندازه که مرا مرنجان" در اینجا من همواره نگران توام" جز به این نمی اندیشم که نکند که در برابر آتش " انگاه که تنها چشم بر شعله های پر نشاط و بازیگر آتش دوخته ای و مرغان خیالت بر گرد سرت در پروازاند و یکایک برایت قصه ای ساز کرده اند" ناگهان لبان سیراب و چشمان براق و چهره ی شاداب و جوان و سرشار از زندگیت از قصه ای تلخ بپژمرد ...

مرا در اینجا " در این تنهایی جاوید و ساکتم" آرام بگذار! تو سال ها دیگر بی من " باید دست در آغوش لحظات سرشار از بودن و زندگی کردن " باشی و زندگی کنی" باشی و زندگی کنی"...باشی و زندگی کنی...

آری" باشی و زندگی کنی ...که دوست داشتن از عشق برتر است و من" هرگز" خود را تا سطح بلند ترین قله ی عشق های بلند" پایین نخواهم آورد....! .... !!!!!!!!!!

 

                                     ................................

 

امشب از فاصه ما و شما
می گذرم
این دلم ،
راه مرا می نگرد
قاصد صبح سپید
آنکه در اینه این
شب مهتابی من
می گرید
از غزلخانه عشق
قصه ما و شما
اندر این اینه رنگزده
جیوه اندود به بیرنگی خود
می شود جلوه هستی
ره فردا
پیدا
من در آن
قرمز مستی
سینه جنگ سراب
سبزی خاطره عاطفه
را می بینم
زردی نفرت یک
قرن فراق
قصه ما و شما
ناگهان از گذر سرد زمان
در شب مستی این بی خبری
غم همدردی یاران
در دل برف سپید
رنگ خکستری فاصله را می گیرد
او که زد رنگ
به این بی رنگی
چونکه از جور خزان گذرش
این سپیدی
همه جا زرد نمود

                                           .............................................

       (( ...کاش دیشب می گفتم" که قایق من واسه حضور تو بی ارزش ترین جاست...

 


باغ من ورودی خورشید ندارد !

باغ من تمام باغبان هایش را کشته !!!

 

 

 *دخترک فقط و فقط یک لحظه فکر کرد و بعد از اینکه چشم هایش را باز کرد خود را در آغوش خدا دید..

 

دلتنگ خواهم ماند

هميشه

نه برای با تو بودن

برای

برای دوست داشتنم...

برای

        همه آن چيزهايی که نديدی...

 

                                  دو قدم مانده تا قاف....

                                                       و آغاز فصلی نو ...

 

86/6/12                                            

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/13ساعت 6:18 توسط pk |

 

 

می خواهم با تو بمانم
می خواهم از تو بگریزم
میان این همه دیوار
نه راهی در پیش
نه راهی در پس
زمین به هم دردی با من تکانی می خورد
همه جا باد است و لرزش
سکوت را هم یارای هم دردی با من نیست ... ...
به کجا بگریزم ای یار
ای یگانه ترین یار
جستجوی بی پایانی در اندرونم
ترا آن جا هم خواهم یافت
ترا در مخفی ترین خلوت درون
ترا ای فرشته کوچک انتظار
ترا ای فرشته عذاب زندگیم
با یافتن تو
جستجوی دوباره ای آغاز خواهم کرد
به درون تو
این راه را برگشتی هست؟
  

 

و
دل تمنایی می خواهد
تمنایی به گستره ی دشت ها و افق ها
تمنای درك شدن ها
تمنای پذیرش ها
و
فهم ها
و تمنای یكی شدن ها
و
چه قدر تنهاست این دل
تنها و بی كس
نه بود حادثه ای،
از تصادم لحظه های درك شدگی
نه وجود گوش شنوایی،
در انحنای واشده ی زمان
زمان درد و دل های نهان
و
چه قدر دردناك است
فهم پذیرش سكوت
سكوت متجلی كننده ی حقایق
حقایق یكی نشدن ها
حقایق هجرها و گدازها
و
چه قدر تنهاست رها شدن ها
تنها گذاشته شدن ها
و
پس زده شدن ها
و
چه قدر تنهاتر
مواجه با دورویی ها
 
ای دل خاموش گیر!
و در خویش بگداز!
كه ترا جایی در این میانه نیست
دست از تقلای یافت حقایق بركش!
كه حقایق همه لكه دار شده اند
ترا در سرزمین ریاهای واضح
و حقایق كاذب جایی نیست!

                                                             

                                                                                      * ۸۶/۵/۱۹

                                                                          م..ث...ل...

                                                                                  ه...م...ی...ش...ه...!!!!!!!!
  

 

نوشته شده در شنبه 1386/05/20ساعت 4:32 توسط pk |


 


گمان می کنم دیشب خواب رنگ پریده ی واژه ای را دیدم
یا پرنده ای بی پر در آسمان هفتم
یا پنج شنبه ای از اضطراب و پروانه
یا زمستانی نوزاد
حالا لحجه ام سبز شده
و چشم هایم لای خواب دیشب جا مانده
هیچ کس نمی پرسد چرا سیاه می پوشم
چرا سیاه می نوشم
چرا دست هایم بوی ترانه گرفته
هیچ کس دلش برای پاییز پریروز تنگ نمی شود !
می خواهم بروم برای ایینه گریه کنم
گاهی که صبح و ستاره به دیدنم می ایند
و آسمان بنفش می شود
یادم می افتد که چه نسبت محرمانه ای با کلمه دارم و یاد تو می افتم که همیشه حال مرا از ایینه می پرسیدی بعد از تو کسی بی ابهام از کنار باران عبور نمی کند

مثل تمام پنج شنبه هایی که قد می کشند و جمعه می شوند
و من فکر می کنم آخرین بوسه ات
روی کدام انگشتم بود
باز صدایت راه می افتد و نام من پرنده می شود
باز ایینه دست هایش را برای گریه های من تعبیر می کند
حالا تو هی بهانه بیاور
کنار همیشه نیامدنت باران به لکنت می افتد
و با بونه و بوسه سبز می شود
چه قدر آواز ، کف گلویم
چه قدر قمری کف دستم
دیگر نبودنت را بهانه نمی گیرم
به جان همین چراغ ، مخاطب ، به جان همین شعله
دیگر نه بی قراری من و کلمه
و نه بی تفاوتی کسی که تویی
اهمیت دارد
نه لب بی تبسم مهر ماه
نه سکوت بی روزن این جمعه
فقط بگذار ببوسمت
نمی دانی چه قدر آواز ، کف گلویم
و چه قدر قمری ، کف دستم
اگر مهر ماه سیگار بخواهد تعارفش می کنم
چون خواب دیده ام پاییز نوزاد آغوش من بزرگ می شود
صدای ساز می اید
صدای انگشت های تو روی نت های سکوت
نمی دانی چه قدر اضطراب پشت پلک هایم یخ زده
اصلا بگذار اعتراف کنم که می ترسم

هم از مرگ فنجان لب طلایی ام
هم از مرگ عنکبوت ماده
و هم از این شب که سرگیجه گرفته و هی می چرخد
از همان وقتی که سیاه می پوشم می ترسم
از همان وقتی که سیاه می نوشم می ترسم
و ترس پشت پلک این شمع شکل تو می شود
و باز رؤیای خیس آمدنت و باز باران پشت همیشه ی آسمان
اصلا چه کسی گفته هفت آسمان بالای سر من باشد ؟

اگر من آسمان نخواهم باید پیش کدام خدا بروم ؟

به فرض کنار همین شب دیوانه
رو به پنجره بمیرم
کدام آسمان کدام خدا سیاه می پوشد ؟

چه کسی می پرسد چند سال قبل از مرگش مرده بود ؟

اما دلم می خواهد
تو شب هفت مرا در آسمان هفتم بگیری
و رنگ چشم هایت لباس بپوشی
و دست هایت بوی ترانه و موسیقی بدهد
ایینه به خواب رفته است مخاطب
دیگر برای که گریه کنم ؟

دوم آذر ماه ، پنجم پنجره ، هفتم آسمان ، دهم بهمن
این روزها در تقویم هیچ خدایی ثبت نشده ... !!

فقط تو می دانی و من .....
بگذار ببوسمت
لب هایم پر از ستاره و دوستت دارم است
لب هایم پر از حروف اشاره ، حروف نام تو
حالا مرا ورق بزن ... دختر صفحه ی بعد سطر اول می نشیند
آن قدر منتظرم تا به سطر دوم بیایی بی بهانه ، بگویی دوستت دارم !!! و نقطه
مرا ورق بزن...

 

با سقوط دستای ما در تنم چیزس فرو ریخت " هجرتت اوج صدامو از فراز شاخه آویخت...

ای زلال سبز جاری" جای خوب غسل تعمید" بی تو باید مرد و پژ مرد " زیر خاک باغچه پوسید...

فصلی که من با تو ما شد " فصل سبز خواهش برگ " فصلی که ما بی تو من شد" فصل خاکستری مرگ...

تو بگو جز تو کدوم رود " ناجی لب تشنگی بود؟ " جز تو آغوش کدوم باد" سایه گاه خستگی بود؟...

بی تو باید ... بی تو باید تا نفس دارم ببارم" من برای گریه کردن " شونه هات کم می آرم...

چشم تو با هق هق من  با شکستن آشنا نیست.! " این شکستن بی صدا بود" هر صدایی که صدا نیست..

ای رفیق نا خوشی هام" این خوشی باید بمیره... " جز تو همراهی ندارم تا شب از من پس بگیره..!...

با تو بدرور ای مسافر .. هجرت تو بی خطر باد

                                  پر تپش باشه دلی که .. خون به رگ های تنم داد

 ((  ش.ق ))

 

فکر تو را چرا کنم؟

خیال باطل شده ای

حرف تو را چرا زنم؟

سراب کامل شده ای

فکر مرا چه می کنی؟

حرف مرا چه می زنی؟

تو که برای لحظه ای پیش دلم نمانده ای

شعر مرا نخوانده ای

جواب نامه ی مرا

نداده ای

نداده ای

از این خیال بیخودی

چرا جدا نمی شوی

ز دام خواهش دلت

چرا رها نمی شوی؟

تو که ندیده ای که من

چگونه بیقرارتم

به هر کجا که می روی

چون سایه در جوارتم

تو که ندیده ای که من

تمام شب نخفته ام

وز غم آتشین خود

سخن به کس نگفته ام

برو برو که من دگر

از تو هم خسته شدم

نگاه کن

به کنج این قفس ببین

که مرغ پر بسته شدم

برو برو فکر مرا مکن دگر

حرف مرا مزن دگر

...

 

دلتنگ خواهم ماند...

           هميشه

            نه برای با تو بودن

                          برای...

                             براي دوست داشتنم...

                 برای

                         همه آن چيزهايی که نديدی...

 

                                                                      ...  ۸ /۱/ ۸۶   !

نوشته شده در پنجشنبه 1386/01/09ساعت 0:34 توسط pk |


__